شش کلاه تفکر

مقدمه

راستش همه‌مون هر روز کلی تصمیم ریز و درشت داریم؛ از خرید نون سنگک  یا لواش داغ سر کوچه گرفته تا انتخاب رشته دانشگاه یا حتی تغییر شغل و مهاجرت. حالا این وسط همیشه یه سؤال مهم هست: «چجوری تصمیم درست بگیریم که واقعاً به درد بخوره و همه چی رو بسنجیم؟»

راستشو بخوای، خیلی وقتا موقع فکر کردن یا کار گروهی ـ مخصوصاً تو جلسات، انقدر همه‌چی گره می‌خوره که یا اصلاً به نتیجه نمی‌رسیم، یا آخرش یکی ناراضی و یکی خوشحال می‌مونه!

اینجاست که شش کلاه تفکر خودش رو نشون میده. ادوراد دوبونو با یه روش خلاقانه کمکمون می‌کنه وسط شلوغی ذهنمون، تفکرامون رو نظم بدیم و هر بحث یا تصمیم رو با شیش ‌تا عینک  (یا همون کلاه) متفاوت ببینیم.

توی این مقاله قراره با حرفای ساده و قشنگ، کلی مثال همیشه‌به‌روز و حس آشنای زندگی ایرانی‌ها، شش کلاه معروف رو یادبگیریم و ببینیم تو کار و زندگی چه معجزه‌ای می‌کنن.

شش کلاه تفکر یعنی چی اصلاً؟

اصل قضیه خیلی ساده‌ست! هر کدوم از کلاه‌ها یه زاویه دید بهمون میده:

کلاه سفید به داده‌ها و واقعیت‌ها نگاه می‌کنه

کلاه قرمز دنبال حرف دل و احساساته

کلاه سیاه مثل یه مامان سختگیر همیشه احتیاط می‌کنه

کلاه زرد روحیه‌ی مثبت و پرامید رو میاره

کلاه سبز اهل نوآوری و ایده‌جدیده

کلاه آبی هم میشه مدیر و نظم‌دهنده‌ی ذهن جمع

الان هرکدوم رو با چند تا مثال توضیح می‌دم که بیشتر جا بیفته.

کلاه سفید: عدد و رقم، داده و اطلاعات خام و واقعیت‌ها

وقتی این کلاه رو می‌ذاری، میری سراغ داده‌ها، آمار و هرچی مدرک و سند. اصلاً دیگه کاری به حس یا نظر شخصی نداری.

وقتی با کلاه سفید فکر می‌کنی، باید هرچی داده، آمار، عدد و واقعیت قابل سنجش هست روی میز بریزی. فضایی بسیار بی‌طرف اینجا شکل می‌گیره؛ جایی که قضاوت، برداشت شخصی یا فرضیه‌سازی هیچ جا نداره.

کسی که این کلاه رو سر گذاشته، به جای دنبال دلیل و تفسیر رفتن، می‌پرسه: دقیقاً چی می‌دونیم؟ چی رو هنوز نمی‌دونیم؟ اطلاعات از کجا اومده؟ پس تو جمع‌سازی اطلاعات واقعی، این نقش بسیار مهمه.

این کلاه به ما یاد میده بدون قضاوت اولیه ، بدون احساساتی شدن، بدون درنظر گرفتن پیش‌فرض‌ها، تصمیم و نوع نگاهمون رو فقط بر اساس واقعیت های اولیه شروع کنیم و خیال‌پردازی یا نگرانی رو بذاریم کنار.

با مثال میخوام بگم منظورم از کلاه سفید و عینک داده و اطلاعات چیه؟

فرض کن یه بحثی درباره مصرف اینترنت خونگی و مدرسه ای شروع شده. کسی که کلاه سفید داره، میاد میگه:

«طبق آمار رسمی، مصرف اینترنت دانش‌آموزها تو سه چهار سال اخیر تقریبا دو برابر شده. همینطور اینترنت تو خونه‌ها حسابی جا افتاده و نسبتا همه دارن با اینترنت کار میکنن ! آمار میگه بیش از 80 درصد مردم کارهاشون با اینترنت داره انجام میشه، یعنی الان اینترنت یه پای ثابت کار مردم و درس بچه‌ها شده.»

توی مثال من، اون که با عدد و رقم داره حرف میزنه، به نحوی با عینک و کلاه سفید داره با موضوع برخورد میکنه و از منظر آمار و داده و عدد و رقم داره صحبت رو پیش میبره.

کلاه قرمز: گفتن حس و حال دل مون!

اینجا وقتشه راحت حس و حالتو بگی و بدی بیرون؛ مهم نیست منطقی یا علمی باشه یا نه. فقط گفتن احساست توی این نوع نگاه اهمیت داره.

کلاه قرمز یعنی لحظه‌ای فقط به حس دلت توجه کنی، حتی اگه غیرمنطقی باشه. این جا جاییه برای نگرانی‌ها، ترس‌ها، امید و حتی حس شهودی. هیچ اجباری به اثبات دلیل یا منطق نیست؛ فقط بیان احساس!

مثلاً ممکنه بگی: «راستش از این طرح احساس امنیت میکنم» یا «یه چیزی ته دلم میگه باید این کار رو انجام ندم» یا «یه چیزی میگه نخرم ته دلم میمونه».

شاید به نظر بعضیا احساسات مهم نیست، اما تو خیلی از تصمیم‌های کلیدی زندگی و کار، همین احساسات هستند که پشت تفکر منطقی رو تقویت یا تضعیف می‌کنند. پس داشتن این زاویه دید تو هر گفت‌وگو باعث میشه صدا و دل آدم‌ها هم شنیده بشه.

در بالا چند تا جمله مثال زدم ولی الان میخوام یک مثال بهتر بزنم، فکر کن ، بحث مهاجرت یکی از نزدیکان از شهری به شهر دیگه یا از روستا به شهر پیش میاد. مامان خانواده یا مادربزرگ راحت میگه: « قلبم راضی نمیشه بچه عزیزم بره اون سر دنیا… دلم یه جوری پاره‌پاره میشه. شما میگید : هم چی میگه اون سر دنیا انگار میخواد از کشور مهاجرت کنه، هر موقع دلمون تنگ شد همین بیخ گوشمونه، اینجاست دیگه، مامان جون، اونجا براش بهتره. هر چی شما بگید، مامان جون میگه، بازم دلتنگی می‌مونه تو دلم.»

اینجا بیشتر حرف از نگاه احساسات بود و کلاه قرمز این حرف ها رو میزد.

تا اینجا از مثال ها لذت بردید؟ حالا این مثال رو داشته باش:

تو اداره قراره ساعات کاری شنبه تا چهارشنبه روزیاد کنن در عوض پنج شنبه ها رو تعطیل کنن. یکی صادقانه میگه:

«حقیقتش از ته دل خوشحالم! درسته چند روز دیرتر میریم  خونه ولی در عوض آخر هفته ها بیشتر کنار بچه‌هام هستم، برام واقعاً ارزشمنده.»

دو تا مثال دیگه میزنم برای اینه که کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

یکی درباره‌ی آوردن وسایل اسباب بازی به پارک محله‌ میگه: «از وقتی این وسایل بازی مثل سرسره و تاب و … به پارکمون اومده، هر بار می‌بینم بچه‌ها بازی می‌کنن، واقعا حالم خوب میشه.»

توی مثال کلاه سفید گفتم: یه عده از مصرف اینترنت عدد و رقم میگفتن، اینجا یک کلاه قرمز میگه: من که دوست ندارم ، بچه ام زیاد توی اینترنت باشه.

توی این مثال ها، همه از احساساتشون صحبت میکردن، یعنی عینک قرمز به چشمشون زده بودن

کلاه سیاه: نگاه محتاطانه ، منتقدانه ، پیشگیرانه و دنبال ایراد!

وقتی این کلاه رو سر بذاری، مثل یه دوست دلسوز دنبال ایراد، خطر و احتیاط می‌گردی. این نگاه گاهی نجات‌بخش میشه و گاهی راه موفقیت رو به روت میبنده.

کلاه سیاه نقشی حیاتی داره؛ چون گاهی اوقات خطرهای پنهان رو می‌بینه و جمع رو از ضرر احتمالی نجات می‌ده و گاهی ریسک منجر به موفقیت رو خطر معرفی میکنه و جلوی موفقیت رو میگیره.

وقتی این کلاه سرته، سوال‌هایی می‌پرسی مثل «چه مسائل و ریسک‌هایی ممکنه پیش بیاد؟»، «کجاها باید بیشتر مراقب باشیم؟» یا «چه عواقب ناخوشایندی ممکنه داشته باشه؟»

همین جا شما رو به دیدن دوره ریسک دعوت میکنم، دیدن این دوره با گوشه چشمی به این کلاه، میتونه برات عالی باشه.

کلاه سیاه دوست داره سناریوهای منفی رو از قبل ببینه تا درمقابل مواجهه با مشکل و خطر آماده باشه. اکثر مکالمات و نگاه این کلاه و عینک، نقش مراقبت، ایرادگیری و حتی سخت‌گیریه و برخی اوقات منفی و خطربینی زیاد از حد میشه و احتمال داره، کاری که میتونه تو رو به ثروت برسونه و ممکنه کمی خطر هم داشته باشه رو برای تو پر خطر و آسیب جلوه بده و تو هیچ وقت اون مسیر رو نری.

مثلا یادتونه اون موقع که اینستاگرام فیلتر نبود، تا یکی میخواست تولید محتوا کنه یه عده کلاه سیاه بهشون میگفتن: نرید، انجام ندید و … هر لحظه ممکنه فیلتر بشه و خیلی ها با همین جملات هیچ کاری نکردن و الان که اینستاگرام فیلتر شده و خیلی ها دارن داخلش به کار و امرار معاش میپردازن ولی اونایی که هیچ وقت شروع نکردن بدانن که کلاه سیاه درونشون جلوشونو گرفت. (اینجاست که میگیم: هر کسی خودش مقصر و دلیل موفقیت خودشه)

یک مثال هم که خودم سر کلاس تجربه کردم رو براتون میگم: سر کلاس درباره هوش مصنوعی صحبت شد و یه عده که کلاه سیاه تفکرشون زیاد فعال بود گفتن: «اگر هوش مصنوعی و ربات جای آدم رو بگیره ، میشه مثل این فیلم ها که ربات ها به آدم ها حمله میکنن؟!! یه عده میگفتن نباید همه کارها رو به کامپیوتر و هوش مصنوعی سپرد، اون وقت آدمها بیکار میشن.»

یا توی مثال کلاه سفید گفتم یه عده از اینترنت و مصرفش آمار میدادن ، اینجا کلاه سیاه خطرات مصرف اینترنت و کار زیاد با کامپیوتر و موبایل رو میگه. یا یادتونه در مثال کلاه قرمز از احداث زمین اسباب بازی درپارک محله گفتم، یک نفر کلاه سیاه از خطرات بازی بچه ها در حین بازی میگه.

آدم های موفق داشتن این نوع تفکر و کلاه رو لازم میدونن دقیقاً مثل ترمز سالم و قوی برای ماشین که وجودش همیشه خیال آدم رو راحت می‌کنه. (ولی توی پرانتز میگم: خیلی زیاد بها دادن به این تفکر، باعث میشه، بیشتر ریسک ها و راههای منجر به موفقیت رو خطر تلقی کنی و مسیر پیشرفت رو جلو نری) نباید بذاری این نگاه کل برنامه ریزیت رو منفی و ناامید کنه، چون نقش فقط هشداردهی و آسیب‌شناسیه، همین.

کلاه زرد: خوش‌بینی، فرصت‌بینی، مثبت اندیشی و و انگیزه‌بخش دیدن

اینجا دنیا رو خوش‌بینانه می‌بینی و دنبال فرصت و امید و انگیزه هستی.

فرصت‌ها و نقاط روشن با کلاه زرد خودش رو نشون میدن. تو این نقش باید دنبال فایده‌ها، نکات مثبت و کاربردهای احتمالی هر فکر یا طرح بگردی.

کلاه زرد ازت می‌پرسه: اگه این کار خوب پیش بره، چه سودی داره؟ چه‌جوری میشه بهترین نتیجه رو گرفت؟

این نگاه کمک می‌کنه اعتماد به نفس جمع بالا بره و حتی تو تلخی شرایط هم راه امید و پیشرفت پیدا بشه. گاهی با همین نگاه ساده مثبت، ایده‌هایی شکل می‌گیره که اصلاً قبلاً فکرش رو نمی‌کردیم.

توی مثال کلاه سفید که در مورد اینترنت بود، یک آدم خوش بین میکه: «اینکه بچه‌ها میتونن با اینترنت و علم روز دنیا آشنا بشن عالیه، تحقیق، آموزش و کلی چیز های دیگه رو میشه بدون رفت‌و‌آمد و هزینه های زیاد آموزش ببینن و اینترنت کاری میکنه که حتی مریضا یا بچه‌های ار امکانات دورتر هستن هم بتونن یاد بگیرن.»

آدم های موفق با این نوع تفکر قوت ها و فرصت های بیشتری رو دیدن و با کمک قوت ها و فرصت ها و نوع تفکر مثبت و تلاش و برنامه ریزی تونستن در مسیر اهدافشون حرکت کنن و موفق بشن.

کلاه سبز: خلاقیت، نوآوری، ابداع و ایده‌های نو!

این کلاه مخصوص آدمای خلاق و خیال‌پردازه! تو این فضا هر راه‌حل یا فکربکری جای خودش رو داره.

هر موقع احتیاج به راه حل تازه، تغییر مسیر یا شکستن عادت‌ها داری، کلاه سبز رو سرت بذار. اینجا باید هر ایده عجیب و خلاقانه‌ای رو آزادانه بگی و خودتو سانسور نکنی.

کلاه سبز تو رو دعوت می‌کنه به امتحان چیزای ناشناخته؛ شاید ترکیب دو روش قدیمی یه راهکار جدید درست کنه.

صاحب کلاه سبز دنبال خلاقیته و ایده چه خنده دار باشه چه نه، چه عجیب و غریب باشه چه نباشه، اهمیتی نداره .حتی اگه بقیه فکر کردن ایده‌ات غیرمعقول یا تخیلیه، باز هم اشکالی نداره، این کلاه، موتور حرکت ابتکار و خلاقیت توی هر جمع و پروژه‌ست.

مثلا: توی کارگاه خیاطی درباره دورریز پارچه‌ها فکر می‌کنن. یکی میگه: «بیایم باقی‌مونده پارچه‌ها رو جمع کنیم باهاش پادری ، اسباب بازی یا کیف کوچیک درست کنیم؛ هم ضرر کمتر، هم درآمد بیشتر.»

یا توی کارخانه قند و شکر یه نفر میگه: « به‌جای سیستم فعلی، بیایم حرارت خورشیدی بذاریم تا هم انرژی و هم هزینه کم بشه. میشه پایلوت رو با کمک دانشگاه راه بندازیم.»

کلاه آبی: مدیریت و نظم دادن به فکر و عمل!

اینجا با مدیریت و نظم، جلسه یا گفت‌وگو رو جمع‌بندی و جلو می‌بری تا مراحل انجام کار مشخص بشه.

کلاه آبی مسئول اداره جریان تفکره؛ هم تعیین می‌کنه که هر کلاه کی و کجا صحبت کنه، هم مسئول جمع‌بندی و سازماندهی نتیجه‌هاست.

این کلاه مثل رهبر ارکستره که باید همه صداها رو در زمان مناسب پخش کنه. هر وقت دیدی بحث داره بی‌نظم میشه یا یه موضوع بیخودی کش میاد، نقش کلاه آبی حیاتی میشه.

مدیریت زمان جلسه، تعیین موضوع بحث، جمع‌بندی نهایی و حتی آغاز یا پایان جلسه بر عهده‌ی آدمیه که با کلاه آبی فکر می‌کنه.

مثلا: تو یک شرکتی جلسه درباره حمل‌ونقله، دبیر جلسه میگه:

«بیاید مشکلات رو لیست کنیم، پیشنهاد هر گروه رو جمع کنیم و بعد راهکارهارو براساس اولویت به رئیس بدیم. سر هفته هم جلسه جمع‌بندی داریم.»

تو یه استارتاپ، مدیر پروژه میگه: «حالا که همه مسائل بررسی شد، باید مسئول هر بخش رو مشخص کنیم، جدول زمان‌بندی بزاریم و ارائه ماهانه انجام بدیم.»

یا مثلا توی مدرسه برا برگزاری جشن دانش‌آموزی، معاون مدرسه ، برنامه‌ریزی می‌کنه: «گروه‌های اجرایی مشخص میشه، هرکدوم تا آخر هفته برنامه بدن و شنبه جدول نهایی همه کارها آماده باشه!»

مدیر، رهبر و نظم‌دهنده؛ سه تا مهره اساسی برای موفقیت یه تیم هستن!

مدیر اون آدمیه که کارا رو برنامه‌ریزی می‌کنه، وظایف رو بین بچه‌ها تقسیم می‌کنه و منابع رو مدیریت می‌کنه تا همه‌چیز در مسیر درست جلو بره. معمولاً تمرکز مدیر روی نظم، چارچوب و انجام دقیق کارهاست. یعنی یه جورایی تو کارها ترمز دستیه که همه‌چیز رو مدیریت شده نگه می‌داره.

رهبر الهام‌بخش تیمه. این آدم با انگیزه و چشم‌اندازی که میده، دل بچه‌ها رو با خودش همراه می‌کنه، انرژی میده تا تیم با همدیگه تو یه مسیر، برای رسیدن به هدف حرکت کنه. رهبر همونیه که وقتی همه ناامیدن، میگه “ما می‌توانیم!”

نظم‌دهنده هم دقیقا اون آدمیه که کار رو از بی‌نظمی در میاره! روندها رو می‌چینه، جاهایی که گره می‌خورن رو پیدا می‌کنه و کاری می‌کنه همه روال درست جلو بره. نظمش باعث میشه وقت و انرژی تیم الکی هدر نره. بعضی وقتا این نقش توی قالب مدیر دیده میشه، بعضی وقتا تو شمایل رهبر.

آخر سر، اگه می‌خوای تیم موفقی داشته باشی باید کسی تو تیم باشه که هم بلد باشه خوب مدیریت کنه، هم بتونه آدم‌ها رو تشویق و هدایت کنه، و هم اون نظمه رو داشته باشه که همه چیز تو جای درستش قرار بگیره. ترکیب این سه تا، کلید رشد و موفقیت هر تیمیه. ✌️

هیچ داده ای یافت نشد

دیدگاهتان را بنویسید